
این پیکره استاد احسان هوشمند ،جامعه شناس و پژوهشگر برجسته حوزه مطالعات قومی ایران معاصر است.احسان هوشمند پیرامون این حوزه نگاشته ها و پژوهش های متعددی دارند.بررسی دیدگاه های این جامعه شناس کرد ،نشان می دهد که برای ایشان آنچه در درجه نخست اهمیت قرار دارد ،پی گیری روشی بیطرفانه و مستند در پژوهشهای میدانی است.روش ورود هوشمند به این حوزه حساس و کشدار همواره علمی و روشمند است.ایشان به دلیل تعلق به قومیت کرد های ایران ،هیچگاه اصل بنیادی بی طرفی در ارائه دیدگاه ها را در حوزه جامعه شناسی رها نکرده اند و این نکته مهم موجب شده که دیدگاه های علمی و داوری های بیطرفانه ایشان همواره از سوی محافل آکادمیک مورد توجه قرار گیرد.شیوه تحلیل ایشان انتقادی و مبتنی بر شواهد مسلم و گوناگون تاریخی است و همواره سعی دارند هر نظریه ای را بر مبنای روشی علمی مورد ارزیابی و داوری قرار دهند و از هر گونه تعصب چه در دیدگاه ملی و چه در حوزه قومی-منطقه ای دوری جویند.
(قسمت اول مصاحبه)

مقدمه:
این پیکره استاد احسان هوشمند ،جامعه شناس و پژوهشگر برجسته حوزه مطالعات قومی ایران معاصر است.احسان هوشمند پیرامون این حوزه نگاشته ها و پژوهش های متعددی دارند.بررسی دیدگاه های این جامعه شناس کرد ،نشان می دهد که برای ایشان آنچه در درجه نخست اهمیت قرار دارد ،پی گیری روشی بیطرفانه و مستند در پژوهشهای میدانی است.روش ورود هوشمند به این حوزه حساس و کشدار همواره علمی و روشمند است.ایشان به دلیل تعلق به قومیت کرد های ایران ،هیچگاه اصل بنیادی بی طرفی در ارائه دیدگاه ها را در حوزه جامعه شناسی رها نکرده اند و این نکته مهم موجب شده که دیدگاه های علمی و داوری های بیطرفانه ایشان همواره از سوی محافل آکادمیک مورد توجه قرار گیرد.شیوه تحلیل ایشان انتقادی و مبتنی بر شواهد مسلم و گوناگون تاریخی است و همواره سعی دارند هر نظریه ای را بر مبنای روشی علمی مورد ارزیابی و داوری قرار دهند و از هر گونه تعصب چه در دیدگاه ملی و چه در حوزه قومی-منطقه ای دوری جویند.
اینک که حوزه بررسی قومیت ها در ایران دچار آفت مهم تعصبات ناحیه ای-تباری گشته و از سوی مدافعان افراطی ترویج می شود ،نقش دانشمندانی چون استاد احسان هوشمند در این آشفته بازار دو چندان می شود.
در گستره گفتمان امروز ایران ،آنچه مظلوم و مغفول مانده ،ارایه دیدگاه های علمی و مبتنی بر شواهد مسلم تاریخی است...مدافعان دیدگاه های افراطی قومیت گرا ،تلاش دارند تا با بهره وری از میراث نسل یکم کمونیست های ایرانی که بر اساس گرته برداری های سطحی از نظریه تنوع ملل لنین در روسیه سابق ،با روشی غیر علمی و پی گیری اسلوبی ژور نالیستی ،ایران را نیز کشوری چند ملتی نشان دهند.و با مقایسه های قالبی ایران با کشور های نوبنیادی چون کانادا و چکوسلواکی و سودان و بلژیک و عراق نشان دهند و به نتیجه گیری هایی برسند که از الزامات همان کشور هاست و به هیچ روی ساختار فرهنگی-تاریخی-جامعه شناختی ایران معاصر و تاریخی با آن سنخیتی ندارد...
روشن است که برای ورود بر این عرصه مهم از نظرگاه متدولوژی روش پژوهش در جامعه شناسی ،بایستی نخست فهم روشنی از مقدمات و ملزومات داشته باشیم و از هر گونه داوری های پیشینی و سطحی دوری جوییم...آنچه که به شما ارایه می شود ،مصاحبه ای مهم و ارشمند است که دکتر کریم جعفری با استاد هوشمند انجام داده است. در این مصاحبه احسان هوشمند با دانش عمیقی که پیرامون مختصات تاریخی -فرهنگی ایران داشته ،سعی کرده که نتیجه گیری های خود را به شیوه ای مستند انجام دهد و نسبت های دقیقی چه از نظرگاه ترمینولوژی ،و چه از نظر گاه فرهنگی -تاریخی ارایه دهد.من بر این باورم که این مصاحبه روشن گر یکی از بهترین کوشش هایی است که در سالیان اخیر در این حوزه به انجام رسیده و چکیده گفتمان آزادی خواهانه ناسیونالیسم تساوی طلبانه و مردم سالار ایرانی را باز گو می کند و مختصاتش را بازتاب می دهد.
امید است عرصه کشدار و ظریف پژوهش در گستره اقوام ایرانی ،جانی بیابد و از آقت های بی دانشی و سطحی نگری رها گردد.علی عجمی آذرابادگانی
و اینک مصاحبه روشن گر دکتر کریم جعفری با استاد احسان هوشمند ...
قسمت اول مصاحبه:
تعریف و معانی قوم و قومگرایی
به عنوان نخستین پرسش، شما چه تصویری از قومهای ایرانی دارید؟ این تصویر را تعریف کنید و بفرمایید که منظور از قومهای ایرانی چیست؟
سؤال بسیار بااهمیت و شایستهای است. به نظر میآید در ارتباط با این سؤال باید به این نکته اشاره داشت که طرح مباحث قومی در متنهای علمی و دانشگاهی (آکادمیک)، سابقهی چندان درازی ندارد. بیشتر از چند دهه از طرح مباحث قومی در قالب مطالعات دانشگاهی نمیگذرد. اولینبار در کشورهای غربی است که بحث مطالعات قومی مطرح میشود. بنابراین، تذکر این نکته در این فرصت بسیار مغتنم خواهد بود که گفته شود اساساً در خصوص مفهوم قومیت یا در تعریف این مفهوم و مفاهیم مشابه، در میان محققان این حوزه، اشتراکنظر چندانی وجود ندارد. بعضی از محققان اعلام کردهاند بیش از 400-300 تعریف را از مفهوم قومیت ثبت کردهاند.
در زبان انگلیسی قوم و قومگرایی چه تعریف و معنایی دارد؟
اساساً، مفهوم قوم در زبان انگلیسی دارای پیشینهای منفی و نشاندهندهی جداییها و غیرخودی تلقی کردن برخی گروههای اجتماعی است. مفهوم قومیّت، معادل کُفر و موهومات کفرآمیز به کار برده شده است. کما اینکه الان هم شما اگر به فرهنگهای معروف انگلیسی مثل وِبستر (webester) و امثال آن، و حتا فرهنگ لغاتی که انگلیسی به فارسی هستند، دقت کنید، معادل کلمهی قومیت، به غیر از گروههای اجتماعی و گروههای فرهنگی، به کافران ارجاع داده شده است. پس از مدتی، مفهوم قوم و قومیت در متنهای تخصصی، سمت و سوی گروههای نژادی پیدا میکند. سیاهان، زردها و یهودیها هم به تدریج وارد این مقوله شدند و البته در دورهی پایانی این تحول، کمکم مفهوم قومیت شامل گروههای زبانی و مذهبی دیگر میشود. اما آنچه که در کشورهای غربی در ارتباط با این مفاهیم مطرح میشود چندان متناسب با ساختار اجتماعی ما نیست؛ تأکید روی این نکته است که اساساً گروههای قومی در آن جوامع گروههایی مهاجر هستند؛ یعنی، از جای دیگری به آن سرزمین رفتهاند که این البته در دلِ خودش حاوی یک پارادوکسی خواهد بود. شما فرض کنید چینیها یا عربهایی که از کشور خودشان به ایالات متحده مهاجرت کردهاند در آن کشور به مثابهی یک قوم مورد توجه قرار میگیرند، در حالی که در سرزمین خود جزیی از یک ملت محسوب میشوند. آنها در جامعهی آمریکایی به لحاظ سرزمینی، بر خلاف قومهای دیگری که در جاهای دیگر هستند و تعریفشان با سرزمین پیوند خورده است، هیچگونه پیوندی با سرزمین جامعهی مورد نظر یعنی جامعهی آمریکا نداشتهاند.
در جامعه ما چطور؟ چگونه تعریفی از آن داریم؟
به نظر میآید که پیش از اینکه به تعریف قومیت در جامعهی ایران بپردازیم، به این نکته باید توجه کنیم که در اساس در جامعهی ایران، همهی گروهها و همهی مردم ایران سهمی در ساختن تمدن ایرانی داشتهاند. آنچه ما به عنوان تمدن ایرانی میشناسیم ماحصل تعامل و تلاش همهی ایرانیانی است که در گوشه و کنار کشور ساکن بودهاند؛ جنوب، شمال، غرب، شرق و مرکز کشور. به نوعی، همه در اعتلای این فرهنگ و حتا تلاش برای انعکاس این فرهنگ در حوزههای تمدّن دیگر سهم داشتهاند. شما نگاه کنید شاعرانی که به فارسی شعر میسرودهاند آیا لزوماً همهی آنان فارسیزبان بودهاند؟ قطعاً پاسخ ما خیر است. شهریار، گلشن کردستانی،... و خیلیهای دیگر را میشود مثال زد که کرد، آذری،... بودهاند، اما به فارسی شعر سرودهاند و بر غنای ادبیات فارسی و ادبیات ایرانی افزودهاند. به عبارت دیگر، اجزای فرهنگ ایران محصول تعامل همهی ایرانیان است. این نکته در فهم تعریف قومهای ایرانی مهم است. نکتهی بعدی که در این زمینه خیلی حائز اهمیت است این است که باشندگان ایران، عموماً، هزاران سال است که در این سرزمین ساکن هستند. مهاجرانی نیستند که در 10 یا 50 سال اخیر و یا حتا چند قرن اخیر وارد ایران شده باشند. در نتیجه، باز هم از این منظر بین این گروهها و گروههای مشابه در ایالات متحده یا اروپا تفاوت است.
نکتهی بعدی که در این حوزه خیلی حائز اهمیت است، این است که ما هیچوقت در ایران درگیری و نزاع بین گروههای مختلف اجتماعی را مشاهده نکردهایم. البته اعتراضها به دولت، اعتراض به حاکمیت بوده است، اما درگیری بین قومها در ابعاد وسیع و یا نسلکشی قومی - آنچنان که در اروپای غربی یا بالکان و یا سایر نقاط جهان نمونههای آن را دیدهایم - در ایران نداشتهایم. در هیچ دورهی تاریخی نه تنها نمیتوان از درگیری میان قومهای ایرانی سخن گفت، بلکه نشانههایی از پیوستگی عمیق اجتماعی میان همهی ایرانیان و قومهای ایرانی، هم توسط محققان بیطرف و پژوهشهای میدانی متعدد نشان داده شده است و هم در یک مطالعهی عادی قابل مشاهده و بررسی است.
شما میدانید مفهوم فاصلهی اجتماعی در نیمهی دوم قرن بیستم وارد جامعهشناسی شد. این مفهوم نشان میدهد که یک گروه اجتماعی، نژادی و یا مذهبی با گروههای دیگر به لحاظ نگرش و به لحاظ مناسبات اجتماعی چه پیوندی دارد یا چهطور مناسبتاش را تنظیم میکند. فاصلهی اجتماعی میگوید که روابط بین دو گروه به چه صورت است. اولینبار، این موضوع میان سفیدان و سیاهان و بعدها زردها مورد آزمایش قرار میگیرد که چه مقدار پیوستگی میان اینها وجود دارد. در این مقیاس مهمترین شاخص، ازدواج و هممحله بودن است، همکلوب بودن است، همشهری بودن و همکشور بودن و امثال آن. بر خلاف این فاصلهای که در غرب میان سیاه و سفید وجود دارد - که خود را در قالب نژادپرستی و به صورت یک تراژدی نشان میدهد - در جامعهی ایران، میان گروههای اجتماعی نهتنها فاصلهای نیست، بلکه ازدواج میان فلان شهروند سنندجی با فلان شهروند همدانی یا کرمانی یا شیرازی یا آذری با اصفهانی نهتنها با مانعی روبهرو نیست بلکه بسیار هم مورد استقبال قرار میگیرد. هیچگونه محدودیت اجتماعی و فرهنگی در این خصوص تا به حال در هیچ نوع کار پژوهشی، بهرغم تنوع کارهایی که در این حوزه صورت گرفته است، گزارش نشده است.
همچنین یک نکتهی حائز اهمیت، در اینجا، آداب و سنن و رسوم و بهعلاوه مناسک و استورههاست. نوروز برای همهی ایرانیان عزیز است، حتا برای آن بخشهایی که از ایران جدا شدهاند مانند مناطق کردنشین ترکیه و عراق، افغانستان، تاجیکستان، ازبکستان و جمهوری آذربایجان.
به آن حوزهی فرهنگی ایران میگویند!
دقیقاً. حوزهی تمدن ایران یا فرهنگ ایرانی است که مرزهایی فراتر از مرزهای امروزی ایران دارد؛ نشان میدهد که اولاً استورهها مشترک است. چون در تعریف قومها در غرب، گاه بر استورهی مشترک بین یک گروه قومی تأکید میشود. شما نگاه کنید بین استورههای شهروندان کُرد آذربایجان غربی یا حتا ساکن جنوب ترکیه با استورهی مردم تهران و همدان چه تفاوتی هست؟ کاوه، فریدون، رستم، آرش، استورهی آفرینش و امثال آن.
از طرف دیگر، خودِ مناسک و آداب و سنن و رسوم و ذهنیات و خلقیات ایرانیها هم بسیار مشترک است. در نتیجه در این بستر، تعریف قومهای ایرانی میسّر میشود. کردهای ترکیه چند دهه مبارزه کردند که نوروز به رسمیت شناخته شود. در حالی که نوروز در حوزهی تمدّن ایرانی نمادی از همزیستی تاریخی ایرانیان است؛ به گواهی مطالعات عمیق پژوهشگران گوناگون آمریکایی و اروپایی، نوروز نمادی از فرهنگ ایرانی است.
متعلق به هیچ قومی هم نیست، متعلق به همه است!
بله. کرد، بلوچ، لر، ترکمن، ارمنی و آذری و... همهی ایرانیها. با این مقدمه، نکتهی دوم را هم بیان کنم و بعد به تعریف بپردازیم. عدهای ایران را صرفاً محل سکونت گروههای قومی میدانند. در حالیکه اینگونه نیست. ما در ایران کرد داریم، عرب داریم، آذری داریم، بلوچ داریم. اما لزوماً مردم سمنان را در هیچکدام از این قومها نمیتوان جا داد. مردم شیراز، مردم بوشهر، مردم هرمزگان را. اینها ممکن است که خودشان را شیرازی، بوشهری و یا هرمزگانی بشناسند، ولی به عنوان اینکه مثلاً فرض کنید قومی به نام قوم فارس در ایران هست محل تردید است و این هم از آن خطاهایی است که برخی از کسانی که درگیر مطالعات قومی هستند، متأسفانه، به آن توجه نکردهاند. ما در ایران قومی به نام قوم فارس نداریم و زبان فارسی، نمادی از تعامل تاریخی ایرانیان و زبان همهی قومهای ایرانی است نه زبان یک قوم به نام فارس.
من یک گیومه اینجا باز کنم. قوم پارس یا قوم فارس به این معنی شناخته شدند که در مقابل پارتها و مادها شناخته شوند وگرنه همان موقعی که کوروش میرود هگمتانه را میگیرد و آژیدهاک را سرنگون میکند، محققان یونانی اصلا نمیفهمند که قوم «پارسی» رفته «مادی» را گرفته است. یعنی اینها اینقدر با هم اختلاط داشتند. برای اینکه مشخص شوند میگویند آقا این پارس است، این ماد است و آن هم پارت است، وگرنه اصلاً هیچ تفاوتی بین هیچ کدامشان نبود. همان موقع هم قومهای گیل و آمارد و... بودند که در حوزهی نفوذ مادها بودند و به عنوان ماد شناسایی میشدند. این توضیح را میخواستم بدهم که متأسفانه رفتار عجیبی را دارند انجام میدهند... و بعدها هم اروپاییها ایران را پرشیا خطاب کردند که بگویند از پارس گرفتهاند در حالی که اینگونه نیست.
بر اساس توضیحات شما که این بحث را تکمیل کرد، قومهای ایرانی را میتوان در بستری تاریخی تعریف کرد. قومهای ایرانی گروههایی هستند که، در عین اشتراکات عمیق فرهنگی با دیگر ساکنان این سرزمین، در کنار استورههای مشترک، آداب، رسوم، سنن، تاریخ مشترک، سرگذشت مشترک، منافع مشترک، گاه از ویژگیهای زبانی و البته گاه هم از ویژگیهای مذهبی خاص خودشان برخوردارند. ما در این تعریف گاه مذهب را اضافه کردهایم، چون مثلاً برخی از شهروندان کرد، شیعه و برخی، سنی هستند یا بلوچها، هم سنی و هم شیعه دارند، آذریها شیعهمذهب هستند؛ پس مذهب متغیّر اصلی نیست ولی برای برخی از این گروهها ممکن است متغیر مهمی باشد. پس لزوماً هویت قومی را تنها نباید با زبان تعریف کرد؛ هویت را با زبان، مذهب و با گذشتهی طولانی مشترک، تاریخ، سرنوشت و دردها و شادیها و رنجها و جشنها و به هر حال نمادها و نهادهای متعدد اجتماعی فرهنگی مشترک باید تعریف کرد. در این بستر میشود قومهای ایرانی را تعریف کرد. به این معنا، به جای کلمهی قومیت، بهتر است از مفهوم قومهای ایرانی استفاده کرد. یک تذکر هم باید اینجا افزود. در فرهنگ ایرانی، لااقل در فرهنگ متأخر ایرانی، مفهوم قومیت نشاندهندهی نزدیکی است. بر خلاف آنچه در فرهنگ غربی گفتیم که قومیت یادآور جدایی و فاصله، تنفر، گروههای کافر، گروههای غیرخودی و مهاجر است. ما الان هم میبینیم کسی که فوت میکند در پایان اطلاعیهی ترحیم گفته میشود از تمامی کسان و خویشان و اقوام تشکر میکنیم یا کسان و خویشان و اقوام آن فرد پیام تسلیت یا فراخوانی را برای مجلس ترحیم میفرستند. طبیعتاً، در تبارشناسیِ مفهومِ قومیت در ادبیات ایرانی، بارِ مثبت معنایی آن کاملاً مشهود است و نزدیکی و پیوند را نشان میدهد، بر خلاف آنچه در فرهنگ غرب، دوری، فاصله و جدایی را به تصویر میکشد.
شما اشاره کردید به تعریف خاصی از فرهنگ و قومهای ایرانی. در غرب، قومها و گروههایی را داریم که حضور عینی دارند. تفاوتِ میان ما چیست؟ ما چگونه هستیم و آنها چگونه هستند؟ آیا میشود به این تفاوت هم اشاره کرد؟
بله. به نکتهی مهمی اشاره کردید. بسیاری از این کشورها پیوندشان به بیشتر از 200 سال اخیر نمیرسد. در صورتی که پیوند میان باشندگان این سرزمین لااقل در مورد کردها و بلوچها و آذریها و امثال آنها به بیش از چندهزار سال میرسد، آیا در این چندهزار سال پیوندهای عمیق خانوادگی، نژادی، فرهنگی و هویتی شکل گرفته است یا خیر؟ نکتهای که از نکتهی اول برمیآید این است که در اینجا، سرزمینِ هیچ گروهی به وسیله گروه دیگر اشغال نشده است. مثلاًً در اتریش یا روسیهی تزاری، دولتی قدرتمند آمده در آنجا نظمی را مستقر کرده و البته چالشهایی هم کموبیش تاکنون، به انحای مختلف، داشته است. در حالی که در این سرزمین، یعنی ایران، هیچگونه سیطرهی نظامی و یا رابطهی غالب و مغلوب شدن، رابطهی استعمار و مستعمره شدن، میانِ این گروههای اجتماعی کرد و بلوچ و آذری و همدانی و کرمانی، وجود نداشته است.
جالب است بدانیم که بسیاری از حاکمان ایران در طول این چند هزار سال از گوشه و کنار کشور بودهاند. کریمخان زند و خانوادهی زند یا خانوادهی افشار، خاندان صفویه، قاجارها، کرد یا ترکمن یا آذری و... بودهاند، شما کدام گروه ایرانی را میتوانید بگویید که در نظامِ سیاسی کشور در سدههای اخیر و در چند هزار سال ایران مشارکت نداشته باشد؟ در استوره، شاهنامه را نگاه کنید، در آن کُرد هست، بلوچ و سیستانی هست، در آن همه هستند؛ یعنی، تاریخ مشترک که گفته میشود با همهی اجزای فرهنگی و اجزای آن، و البته پیوندهای زبانی بسیار مشترکی هم هست. از این نکات نباید به سادگی گذشت. شما بین زبانهای کردی و زبان فارسی چقدر پیوند به لحاظ واژگان، ساختار و در مجموع دستور زبانی میتوانید مشاهده کنید! به این ترتیب واقعاً به نظر میآید برای اینکه دچار خطای رویکرد پوزیتویستی و مطالعهی اثباتگرایانه نشویم - یعنی، پدیدهای را در گوشهای از جهان مطالعه کردن و نتایج آن را به تمام بشریت تعمیم دادن که کاری به هر حال غیرعلمی است و هم در مورد آن، تردیدِ روشی و محتوایی وجود دارد - در بررسی معادلهی قومهای ایرانی حتماً باید به ویژگیهای تاریخی و فرهنگی این سرزمین ارجاع داد، وگرنه دچار خطا خواهیم شد؛ امری که در بسیاری از متنهایی که امروزه در بررسی قومهای ایرانی مورد توجه قرار میگیرد متأسفانه از آن غفلت میشود و به این تاریخ و این سرگذشت مشترک، توجه لازم صورت نمیگیرد. البته این بیتوجهی در آثار گروهی از فعالان قومگرا هم - گاه به عمد - قابل مشاهده است.
سیاسی شدن مباحث قومی
خوب است وارد یک فاز تاریخی شویم. تا پایان دورهی قاجارها، چیزی به اسم قومیت در ایران احساس نمیشد. در ایران، قومهای مختلف زندگی میکنند. این یک واقعیت است که کمتر به آن اشاره میکنند. شما روندی تاریخی از این موضوع را برای ما بگویید. در دورهی قاجارها چه اتفاقی افتاد؟ در دورهی پهلوی چه اتفاقی افتاد و بالاخره بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در ایران ما چه روندی را شاهد بودیم؟ پیشنهاد میکنم که اینها را تفکیک کنید و بیشتر توضیح بدهید تا مسایل روشنتر شود.
به نظر میرسد که یک اتفاق مهم بعد از دورهی صفویه در ایران رخ میدهد و آن اتفاق این است که بعد از جنگ چالدران، مرزهای سیاسی کشور با مرزهای فرهنگی انطباقشان را از دست میدهند. بخشهایی از ایران، از سرزمین مادری جدا میشود. شما میدانید در جنگ چالدران، تعدادی از امارات کُرد برای اینکه در برابر رسمیت مذهب تشیّع مقاومت کردند، به دولت عثمانی پیوستند و در اینجا جداییای که میان بخشی از جامعهی کردی با دیگر کردها و جامعهی ایرانی شکل میگیرد، عملاً موجب تفاوت مرزهای فرهنگی و سیاسی میشود. این داستان در دورهی قاجار تعمیق میشود. به این معنا که در جنگهای ایران و روس، بخشهایی از قفقاز هم از ایران جدا شدند و به روسیه ضمیمه گردیدند و در این حوزه هم باز این اتفاق میافتد؛ یعنی، خاننشینهای (خانات) گنجه و باکو و محال اران یا آلبانیای قفقاز که بعدها به جمهوری آذربایجان معروف میشود، از ایران جدا میشوند. از طرف دیگر، در همین دوران - دورهی قاجار - مرزهای شمال شرقی کشور هم در قرارداد آخال که در سال 1882 بسته میشود و بخشی از مناطقی که بعدها محل سکونت قوم ترکمن میگردد، از ایران جدا میشود و در بین مرزهای سیاسی و فرهنگی ایجاد تفاوت میکند.
کما اینکه در همین دوره هم، بهخصوص از دوره فتحعلیشاه به بعد، رویدادی مشابه در مرزهای شرقی ایران اتفاق میافتد. انگلیسیها میآیند مرزهایی ترسیم میکنند - البته گزارشهای مهمی هم در این زمینه چاپ شده - و عملاً موجب میشوند که افغانستان و بخشی از مناطق بلوچنشین از ایران جدا شود. یک نکته اینکه خود به خود همین اتفاقها آبستن حادثه خواهد بود. نکتهی دوم اینکه در پایان قرن 19 و اوایل قرن 20 اتفاقهایی میافتد که در نتیجهی رقابت بین دولتهای اروپایی، و نیز مسایل داخلی بود. امپراتوری تزاری در شمال ایران از یک طرف به اضمحلال میرود و از طرف دیگری امپراتوری عثمانی هم از هم فرومیپاشد. باید توجه شود که در پایانِ امپراتوری روسیه، کمکم فشار اسلاوها علیه غیراسلاوها بالا میرود؛ یک نوع پاناسلاویسم در حال شکلگیری است و جالب اینجاست که اولین زمزمههای پانترکسیم در همین دوره در منطقهی تاتار، در میان تاتارهای روسیه شکل میگیرد؛ حتا نه در میان آذریها یا ترکها.
در اینجا هم البته نقش برخی از مستشرقان بهصورت واضحی روشن است. به عنوان نمونه، وامبری که میآید، عملاً پانترکسیم را تشویق میکند. این جاسوس انگلیسی، مجاریالاصل و یهودی بود و در لباس دراویش به منطقه میآید. تضعیفِ روسیه هم از اهداف این کار بود. خاطراتش هم منتشر شده است. او به این منطقه میآید و البته تأثیری هم بر شکلگیری پانترکسیم دارد. در این دوران کمکم پان ترکسیم بهوجود میآید.
و تغییر نام تاریخی اران و شمال ارس به آذربایجان؟
به تدریج این جریان به خاننشینهای باکو و گنجه و نخجوان و... که بعدها خودشان را به نام جمهوری آذربایجان میخوانند، کشیده میشود. بر خلاف نام تاریخی و قدیمی این سرزمین که اران خوانده میشد. کما اینکه نباید نقش ترکهای جوان عثمانی را در این نامگذاری نادیده گرفت.
این تحوّل در زمان استالین بود؟
قبل از استالین است. اعلام جمهوری آذربایجان که عملاً جفای تاریخی هم به اهالی آران صورت میگیرد؛ چون آنها را از هویّت دیرینهشان جدا میکند و نام تازهای، که قبلاً فقط مربوط به تبریز و مناطقِ آذری ایران و جنوب ارس بوده است، برای خودشان برمیگزینند که البته با ادعاهای الحاقگرایانهی بعدی همراه میشود. اگر خاطرات رسولزاده را نگاه کنید، در پایان حاضر بودند با فشاری که نخبگان ایران آوردند، این نام را پس بگیرند. البته در ایران کوتاهیهایی شد که وارد آن بحث نخواهیم شد.
از طرف دیگر، در ویرانههای عثمانی وقتی که خلافت عثمانی در حال احتضار است، در میان افسران جوانی از سپاه حمیدیه، که از دولت عثمانی حمایت میکنند، گروههای کرد هم هستند، بهخصوص کردهای سنی که میخواهند از خلیفهی اسلامی دفاع کنند. وقتی که این خلیفه در نبرد و در رقابت با دولتهای اروپایی شکست میخورد، بر ویرانههای آن پانترکسیم کم کم قدرت میگیرد.
چگونه کردهای عثمانی تقسیم میشوند؟
بعد از پایان جنگ اول جهانی و فروپاشی امپراتوری و خلافت عثمانی، بخشهای مهمی از این امپراتوری به نام کشورهای جدید مثل کشورهای عربیِ همسایهی ایران - از کویت و عراق گرفته تا اردن، لبنان، فلسطین، سوریه و... - جدا میشود. در اینجا در قراردادی که در ورسای فرانسه، میان برندگان جنگ یا متفقین بسته میشود اشاره میگردد که میتوان در مناطق کردنشین ترکیه و شمال عراق، دولتی را تشکیل داد. البته هیچ اشارهای به نام ایران و یا کردهای ایران در این قرارداد نیست و حتا بعدها «ملک محمود» در سلیمانیه ادعای شاهی میکند. شیخ محمود برزنجه خودش را شاه کردستان مینامد، انگلیسیها هم از او حمایت میکنند، نه به عنوان شاه بلکه در حدّ یک قدرت محلی، اما در میانهی کار انگلیسیها با هشداری که خانوادهی فیصل به آنها میدهند، متوجه میشوند که اگر کردهای شمال عراق و جنوب ترکیه با هم کشوری را تشکیل بدهند، در جایی که دولت عراق تشکیل میشود و سلطنت خانوادهی فیصل شکل میگیرد، توازن جمعیتی به نفع شیعیان رقم خواهد خورد و انگلیس این را با منافع خودش سازگار نمیبیند، در نتیجه دست از حمایت شیخ محمود برمیدارد و عملاً دولت عراق شکل میگیرد. البته از همان روز تولد عراق، جریانهای کردی هم در آن، در مقابله با آن دولتها، شکل میگیرند. بهعبارت دیگر، عمر دولت عراق کمتر از جریانهای کردیِ خواهان جدایی از عراق است. آنها شکل گرفتهاند، بعد عراق شکل میگیرد.
آیا در میان کردهای ترکیه هم حرکتی شکل میگیرد؟
در ویرانههای عثمانی، جریانهای کردی همچون عراق هویتشان اینبار در برابر ترکها بهخطر میافتد. آنها هم، تلاشهایی را آغاز میکنند. جالب است بدانید که در ابتدای کار، ایرانی میاندیشیدند و خودشان را از اعقاب رستم و سهراب میدانستند. مهمترینِ این جریانها، که اتفاقاً رنگ نظامی هم بهخودش میگیرد، کمیتهی «خوی بوون» یا «مستقل بودن» به رهبری احسان نوریپاشا است.
احسان نوریپاشا در خاطراتش اشاره میکند ما وقتی که میجنگیدیم، گویی خون قهرمانان افسانهای ایران، رستم و سهراب، در رگهایمان به جوش آمده و با سربازان توران میجنگیدیم... با وجود اینکه آنها در اساسنامهشان تأکید کرده بودند که نسبت به منافع دولت شاهنشاهی ایران نهتنها کمال احترام، بلکه احساس برادری دارند، اما دولت رضاشاه به دلایلی مرزهای ایران را در اختیار ارتش ترکیه قرار داد تا بیایند از پشت آرارات کوچک - که آنوقت جزو خاک ایران بود که خیلی هم منطقهی مهم سوقالجیشیای است و بعد، از ایران جدا شده و بهترکها داده میشود - احسان نوریپاشا را سرکوب کنند. او به تهران میآید و زندگی سخت و پرماجرایی را در تهران - تا سال 56 که فوت میکند - پیش میگیرد.
آری، آنهنگام نگاه به ایران هم مثبت بوده است. طبیعتاً، وقتی که جریان پانترکی و پانکردی شکل میگیرند، خیلی طبیعی است که یک نگاهشان هم متوجه آذریها و کردهای ایران باشد. خود به خود، نگرانیهایی در ایران در میان حاکمیت شکل میگیرد. در دولتهای رضاشاه، مثلاًً فروغی، سفیر ایران که در استانبول بود، پیوسته گزارش میداد که این انگلیسیها تخمِ لق استقلال کردستان را در دهان گروههای کرد گذاشتهاند و باید احتیاط کنیم. اگرچه برخی از آگاهان ایرانی، آگاهان به تاریخ و فرهنگ ایران، هشدارهای فروغی را خیلی جدّی نمیدانستند و میگفتند با توجه به ریشههای تاریخی و فرهنگی و نگاه ملیای که در میان کردها و آذریهای ایران هست، نباید خیلی نگران بود، اما به هر حال دولتها تحت تأثیر این نگرانیها و برخی تحرّکات قرار میگیرند. کمکم ما وارد معادلهی سیاسی شدن قومیّت در ایران میشویم، اما ما هنوز هیچ پدیدهی قومی را در این دورهی تاریخی نداشتیم؛ یعنی، در دورهی رضاشاه هیچ خیزشی که صبغهی قومی داشته باشد نمیبینید. اگر شما بخواهید مثلاًً اینجا برای نقد صحبتهای بنده به شیخ خزعل اشاره کنید، باید بگویم که مسألهی شیخ خزعل حرکتی قومی نبوده، بلکه تحت تأثیر انگلیسیها، جریانی سیاسی - عشیرهای بوده و اتحادش با بختیاریها، مؤیّد این ادعاست.
البته عامل انگلیس هم گاهی اوقات میتواند نگاهی به بیرون داشته باشد. فراموش نشود که پانعربیسم اساساً بعد از ظهور جمال عبدالناصر بود که خودش را نشان داد و در اینجا نمیتوان به آن تأکید کرد و شیخ خزعل را به آن جریان وابسته دانست. شما میدانید در مقابل شیخ خزعل، بسیاری از خانوادههای عرب در ایران ایستادگی کردند، از جمله طایفهی بزرگ بنیطُرُف که در مقابلاش ایستادند و به هر حال بقیهی ماجرا که در تاریخ ثبت شده است..
لینک قسمت دوم مصاحبه
لینک قسمت سوم مصاحبه