
این پیکره استاد احسان هوشمند ،جامعه شناس و پژوهشگر برجسته حوزه مطالعات قومی ایران معاصر است.احسان هوشمند پیرامون این حوزه نگاشته ها و پژوهش های متعددی دارند.بررسی دیدگاه های این جامعه شناس کرد ،نشان می دهد که برای ایشان آنچه در درجه نخست اهمیت قرار دارد ،پی گیری روشی بیطرفانه و مستند در پژوهشهای میدانی است.روش ورود هوشمند به این حوزه حساس و کشدار همواره علمی و روشمند است.ایشان به دلیل تعلق به قومیت کرد های ایران ،هیچگاه اصل بنیادی بی طرفی در ارائه دیدگاه ها را در حوزه جامعه شناسی رها نکرده اند و این نکته مهم موجب شده که دیدگاه های علمی و داوری های بیطرفانه ایشان همواره از سوی محافل آکادمیک مورد توجه قرار گیرد.شیوه تحلیل ایشان انتقادی و مبتنی بر شواهد مسلم و گوناگون تاریخی است و همواره سعی دارند هر نظریه ای را بر مبنای روشی علمی مورد ارزیابی و داوری قرار دهند و از هر گونه تعصب چه در دیدگاه ملی و چه در حوزه قومی-منطقه ای دوری جویند.
(قسمت دوم مصاحبه)

توضیح:
این پیکره استاد احسان هوشمند ،جامعه شناس و پژوهشگر برجسته حوزه مطالعات قومی ایران معاصر است.احسان هوشمند پیرامون این حوزه نگاشته ها و پژوهش های متعددی دارند.بررسی دیدگاه های این جامعه شناس کرد ،نشان می دهد که برای ایشان آنچه در درجه نخست اهمیت قرار دارد ،پی گیری روشی بیطرفانه و مستند در پژوهشهای میدانی است.روش ورود هوشمند به این حوزه حساس و کشدار همواره علمی و روشمند است.ایشان به دلیل تعلق به قومیت کرد های ایران ،هیچگاه اصل بنیادی بی طرفی در ارائه دیدگاه ها را در حوزه جامعه شناسی رها نکرده اند و این نکته مهم موجب شده که دیدگاه های علمی و داوری های بیطرفانه ایشان همواره از سوی محافل آکادمیک مورد توجه قرار گیرد.شیوه تحلیل ایشان انتقادی و مبتنی بر شواهد مسلم و گوناگون تاریخی است و همواره سعی دارند هر نظریه ای را بر مبنای روشی علمی مورد ارزیابی و داوری قرار دهند و از هر گونه تعصب چه در دیدگاه ملی و چه در حوزه قومی-منطقه ای دوری جویند.
(قسمت دوم مصاحبه)
بحث سیاسی شدن موضوع قومها به چه دورهای و یا چه گروهی باز میگردد؟
برای اولین بار، بحث سیاسیشدن قومها برمیگردد به گفتمان مارکسیستهای ایران. کمونیستهای ایران تحت تأثیر گفتمان لنینی - مارکسی که صحبت از حقوق خلقها به میان میآید، تحت تأثیر گفتمان مارکسیسم، تعریفهایی را ارایه میکنند...
پس تودهایها اینجا هم خیانت کردند؟
فعلا تودهایها وارد نشدهاند. کمونیستها هستند؛ یعنی، برای اولین بار در نیمهی دوم دههی اول 1300 و در اعلامیهی کنگرهی دوم حزب کمونیست ایران، صحبت از کثیرالمله بودن ایران میکنند، در حالی که جامعهی ایران ممکن است قومهای متعدد داشته باشد، ولی یک ملت است؛ ملت ایران و صحبت از کثیرالمله شدن، از آن زمان در گفتمان برخی از جریانهای چپ وارد میشود - البته امروز هم ما نمودِ آن را در این طرف و آن طرف شاهد هستیم. با وجود اینکه گروه اندکی از کمونیستهای ایرانی برای اولین بار سخن از کثیرالمله بودن ایران یا خلقها یا امثال آنها میرانند، هنوز از سیاسیشدن قومها خبری نیست.
مربوط به دورهی رضاشاه میشود؟
بله، مربوط به دورهی رضاشاه است. همزمان با این، برخی از کمونیستهای معروف ایران، مثل دکتر تقی ارانی و حتا پیشهوری با این دیدگاهها مخالف بودند. پیشهوری در روزنامهی «حقیقت»، مجموعهمقالاتی دارد علیه کسانی که در ایران میخواهند سخن از خلقها و ملل به میان آورند. تقی ارانی هم در آلمان در نشریههای «ایرانشهر» و «فرنگستان» که در برلین چاپ میشدند نوشتههایی دارد و در ارتباط با این بحث ابراز نگرانی میکند. میدانید تقی ارانی هم خودش آذری بوده است و کاملاً در مقابل این دیدگاه، موضع دارد.
اما شهریور 20 فرا میرسد. اولین بار در تاریخ ایران از این دوران است که ما کمکم شاهد شکلگیری گروههایی هستیم با هویتی به قول خودشان هویت قومی که، بهنوعی، ندای جداسری و خیرهسری در بحث قومی را سر میدهند و ادعاهای تجزیهطلبانه کمکم خودش را نشان میدهد. اگر ما تا به امروز از این صحبت میکردیم که چنین جریانی تحتتأثیر عامل خارجی است و اسناد خارجی هم کمابیش این را نشان میداد و خاطرات بسیاری از کسانی که درگیر این معادله بودند این را کاملاً نشان میداد، ممکن بود این داستان به جدّ گرفته نشود، اما امروز خوشبختانه با باز شدن درهای بایگانیهای حزب کمونیست شوروی در باکو و مسکو و همچنین بایگانیهای بریتانیا، ایالات متحده و امثال آن، کمکم به روشنی میتوان نه تنها ردّ پا، بلکه دخالت آشکار و روشن عناصر خارجی را هم در اینجا دید...
بخشی از اسناد در کتاب بسیار خواندنی آقای جمیل حسنلی، «فراز و فرود فرقهی آذربایجان»، که نشر نی چاپ کرده نیز آمده، بخشی از آن در مجلهی «جنگ سرد در آمریکا» منتشر شده که ترجمهی آن در مجلههای «گفتوگو» و «چشمانداز ایران» آمده است. شما ملاحظه میفرمایید برای اولین بار اتّحاد جماهیر شوروی وقتی که وارد ایران میشود در دو نوبت، سیاستِ توجه به آذربایجان و کردستان و شمال ایران تا گرگان را در پیش میگیرد. ابتدا در هنگام ورود، در سال اوّل سیاستی را پیش میگیرند و گروههایی را در آذربایجان، کردستان، در مهاباد و تبریز تقویت میکنند، اما در نیمهی پایانی سال دوم 21 به نظر میآید به دلیل اینکه کمکم در جنگ احساس میکنند که توازن به هم خورده است کوتاه میآیند حتّا به دولت ایران اجازه میدهند که برگردد و آرامشی را برقرار کند. اما از تیرماه 23 دوباره، با سیاستهای جدید شوروی برای کسب امتیاز نفت شمال، این داستان وارد مرحلهی تازهای میشود.
هدفهایی که از این سیاسیسازی دنبال میشد
اهداف اتحاد جماهیر شوروی از این تحرکات چه بود؟
در این اسناد کاملاً مشاهده میشود که نیروهای شوروی دو هدف را تعقیب میکردند: 1- الحاق آذربایجان و بخشی از مناطق کردنشین ایران و آذربایجان به شوروی، 2- در مرحلهی بعد از سال 23 به بعد اگر الحاق، دستنیافتنی یا غیرممکن است، حداقل به دست گرفتن امتیاز نفت شمال. در این خصوص حزب توده وارد عمل میشود. درخواست موازنهی مثبت «احسان طبری» از برجستهگانِ حزب توده که درخواست میکند «چون بخشی از نفت جنوب ایران در اختیار انگلیس است، نفت شمال ایران در اختیار شوروی قرار بگیرد» در همین راستاست که با هشیاری نیروهای ملی در مجلس چهاردهم و به خصوص مرحوم دکتر مصدق، طرحی به مجلس برده میشود و سیاست موازنهی منفی مطرح میشود که نه به این و نه به آن.
تودهایها و بهخصوص شخص پیشهوری علیه مصدق موضع میگیرند. اینجا چند اتفاق در کردستان و آذربایجان رخ میدهد: 1- روسیه و نیروهای اشغالگرش، بر خلاف کنوانسیونهای بینالمللی، اجازه نمیدهند نیروهای دولتی ایران در حفظ نظم و امنیت در مناطق اشغالی تلاش کنند. 2- در این دوره شمار زیادی از مهاجران - بین 6 تا 13 هزار نفر - به آذربایجان برگردانده شدند (مهاجران به کسانی میگویند که در دهههای قبل به روسیهی تزاری مهاجرت کرده بودند که بخش عمدهشان هم وابستههای ایدئولوژیک یا سیاسی به کمونیست بودند). آنها مانند نیروهای جمهوری آذربایجان میآیند مستقر میشوند. همچنین کوملهی «ژکاف» در مهاباد تأسیس میشود و نیز حزب فرقهی دموکرات. البته ابتدا حزب تودهی شعبهی ایالتی در تبریز شکل میگیرد و بعد در شهریور 23 تبدیل میشوند به فرقهی دموکرات آذربایجان که پیشهوری را به عنوان سرکرده نصب میکنند.
پس مشخص است که عامل خارجی به دو طریق در سیاسی شدن مسألهی قومها نقش آشکاری داشته است: به لحاظ گفتمانی یعنی تحتتأثیر روشهای کمونیستی و حق ملل لنین - که البته خودشان در تمامی سرزمینهای تحت سیطرهی شوروی که جزو شوروی نبودند، هیچگاه رعایت نکردند؛ سرزمینهایی که یا جزو ایران بودند که به زور در طی جنگ ایران و روس در دورهی فتحعلیشاه و ناصرالدینشاه، قبل از جنگ اول، به روسیه افزوده شدند و یا کشورهای دیگر همچون بخش اروپای شرقی شوروی که در همین دورههای اخیر جدا شده بودند، مانند لتونی و لیتوانی. و طبیعی است که در آنجا، آن تئوری شاید میتوانست جواب دهد - که البته تئوری خودشان را هم مورد نظر و مورد توجه قرار ندادند و به آن پایبند نبودند و حتا سیاست مهاجرت روسها و روستبارها را به گوشه و کنار اتحاد جماهیر شوروی در پیش گرفتند. اما به هر حال، تحتتأثیر آن گفتمان از طرفی و از این مهمتر تحتتأثیر دخالتهای مستقیم و غیرمستقیم عامل خارجی که ابتدا شورویها هستند بعد پای قدرتهای دیگر هم باز میشود، کمکم سازمانهای قومی در ایران جان میگیرند. البته بهدنبال خروج نیروهای شوروی به همان سادگی که فرقهی دموکرات آذربایجان و... به وجود آمدند به همان سادگی هم از بین میروند. شما ملاحظه میکنید که شورویها بیرون میروند و چند روز بعد توسط اهالی آذربایجان قبل از ورود ارتش، فرقهایها سرکوب میشوند و رهبرانشان از ایران فرار میکنند و تعدادی از آنها میمانند و البته داستان مهاباد هم به نحو دیگری تمام میشود. اما این سرآغاز قومگرایی است.
چرا؟ چه دلایلی برای این موضوع وجود دارد و چه عواملی باعث آن شد؟
در اینجا چند ادعای مهم مطرح میشد. یکی اینکه آذربایجان از روند امکانات مملکت بیبهره شده است. اساساً بعد از شکلگیری دولت نوین و مدرن رضاشاه در ایران، ساختار برنامهریزی و توسعه در ایران، ساختار ناموزونی بود. تبریز، هم محل سکونت ولیعهد است و هم از طریق مرز با روسیهی تزاری و عثمانی سابق و بعد هم با ترکیه، دروازهی ایران به اروپاست. هر دو امکان از تبریز گرفته میشود اما نه به خاطر تعمّدی در کار.
روسیهی تزاری که تبدیل به شوروی میشود مرزهایش، مرزهای آهنین میشود. خود به خود دیگر امکان رفتوآمد بسته میشود. از طرف دیگر، ترکیهی نوین هم که به وجود میآید، مرز به شکل دیگری بسته میشود. حکومت نظامی آتاتورک که نگرانی کُردها را دارد و البته بهخاطر درگیریهایی که با کردها دارد خودبهخود مرزهایش با ایران بسته میشود - چون بخش عمدهای از مرزهای ترکیه با ایران کردنشین هستند. به این ترتیب، امکانِ آذربایجان برای ارتباط اقتصادی و تجاری با اروپا به شدت کم و گرفته میشود و این بر روی وضعیت توسعهی تبریز اثر میگذارد. ولیعهد هم که از آنجا به پایتخت در تهران رفته است؛ به گونهای دیگر تهران دارد متمرکز میشود. طبیعتاً باز امکانی از تبریز گرفته میشود و البته کموبیش آذربایجان جزو نقاط توسعهیافتهی کشور است. اگرچه هنوز تا شاخصهای ایدهآل توسعه، فاصلهی زیادی وجود دارد.
وقتی که شورویها در اینجا هستند حریم امنیتی برای قومگراها ایجاد کردهاند و امکانات مالی و نظامی در اختیار آنها قرار دادهاند. همهی اینها در کتاب حسنلی حتا به عدد و به شمارهی چاپخانه، ماشین، تفنگ، گلوله و... با سند آمده و در اسناد تاریخی ایرانی هم کموبیش ثبت شده است... شما مکاتبات متعدد فرماندهان محلی، رییس شهربانی، رییسان ژاندارمری و حتا ناراضیان از پیشهوری را میبینید که دایم میگویند در فلان منطقه، فلان آدم شرور دارد اقدامی انجام میدهد ولی نیروهای شوروی اجازه نمیدهند که نیروهای دولتی بروند آنها را سرکوب کنند. حتا تغییر نام کومله ژکاف به «حزب دموکرات» بعد از سفر قاضی محمد نیز، به دستور آنها بود. البته دامنهی فعالیت آنها تا سال 1357 به شکل بسیار محدودی استمرار پیدا میکند.
گروههای آذری در باکو تحتتأثیر حزب توده، و گروههای کرد در عراق کمابیش تحتتأثیر و زیر پرچم بارزانیها یا زیر پرچم دولت عراق - که البته در درون هم مشکلات متعددی دارند - بودند. درسال 37 رهبری حزب دموکرات، عبدالله اسحاقی (احمد توفیق)، در کنگرهاش عبدالرحمان قاسملو را به جرم جاسوسی برای ساواک اخراج میکند. بیش از ده سال قاسملو از حزب دموکرات خارج میشود. بهدنبال آن هواداران قاسملو کودتایی میکنند و برمیگردند به حزب دموکرات و اسحاقی بعدها به طرز مشکوکی از بین میرود. هنوز هم مرگ او در هالهای از ابهام قرار دارد. این، در اواخر دههی 40 خورشیدی است. قاسملو که برمیگردد، سیاستهای پیشین حزب را نفی میکند. آن فضای قومگرایی و کُردگرایی را میخواهد به سمت سوسیالیست و حقوق طبقات پایین دگرگون کند؛ کما اینکه به قاضی محمد انتقاد میکند که بخش عمدهای از ژنرالها و همکارانش را از میان خانها و رییسان عشایر انتخاب کرده بود و هیچ توجهی - با آن نگاه کمونیستی و سوسیالیستی - به حقوق طبقات پایین و کارگران نداشت. طبیعتاً تا سال 57 اینها کجدار و مریز تحت حمایتهای خارجی به حیات خودشان ادامه میدهند. بهخصوص در این اواخر، حمایت بعثیها کاملاً روشن است.
در جمعبندی این دوره نسبت به دورهی رضاشاه به چه نتایجی در خصوص قومگرایی و نیز ناتوانیهای حاکمیت میرسیم؟
به چند نکته میرسیم: اول اینکه، با آن تحولات که در گوشهوکنار کشور رخ میدهد هیچگاه دولتها - یعنی از دورهی رضاشاه تا امروز - توجه نکردند که شرایط ایران، شرایط ترکیه و عراق نیست. آنها دولتهایی هستند که در اوایل دههی بیست میلادی به وجود آمدهاند. ما ملت عمیق و ریشهداری هستیم. نباید از آنها الگو گرفت. رضاشاه از مدل آتاتورک الگو میگرفت و توجه نداشت که نباید سیاستهای آنجا را در اینجا عیناً اعمال کرد.
نکتهی دوم این است که برای رصد تحولات از آن دوره، حتا امروز، ما هنوز یک مرکز مطالعاتی، پژوهشی، علمی، دپارتمان، دانشکده یا محلی که گروهی پژوهشی به صورت علمی، این تحولات را رصد کنند، نداریم.
نکتهی بعدی این است: دورهای که انگلیسیها در هند بودند ایرانزدایی از شرق و غرب و شمال ایران شروع میشود؛ یعنی، وقتی که انگلیسیها هند را میگیرند، زبان فارسی در هند به محاق برده میشود و فشار وارد میشود که این زبان از بین برود. در روسیه، در ناحیهی قفقاز، تلاشهای زیادی برای از بین بردن عناصر فرهنگ ایرانی شکل میگیرد. در ترکیهی نوین، عناصر ایرانی حذف میشوند. زبان عثمانی، آمیزهای از ترکی و فارسی و عربی بود و با رواج زبان ترکی استاندارد فعلی، عملاً، ایرانزدایی از آن فرهنگ میشود. در عراق بسیاری از مکتبخانهها هنوز کتابهای حافظ و سعدی را درس میدادند، تا این که در آنجا هم کمکم از سال 1930 با بنای فرهنگ ایرانی مقابله میشود و طبعاً دولت ایران نگران میشود و البته برای رفع این نگرانی هر کاری میشود اما کسی به فکر تأسیس مرکزهای رصدی و علمی نمیافتد.
نکتهی بعدی حایز اهمیت، این است که برخی از گروههای سیاسی در آذربایجان شوروی، باکو و همچنین در ترکیه و شمال عراق کمکم متوجه قومهای ایرانی میشوند. متوجه کردها و آذریهای ایران میشوند. لذا کمکم این داستان شکل امنیتی هم پیدا میکند و البته به ابعاد فرهنگی و اجتماعی آن توجه نشده است. شما نگاه کنید الان موسیقی کردی یا موسیقی بلوچی جزیی از موسیقی ایرانی است. همچنین الان هم بخشی از موسیقی ایران، سازهایش، شخصیتهایش، مقامهایش مشترک است بین کردها و آذریها، تاجیکها، افغانها و همهی ایرانیها، ولی به آن به عنوان جزیی از هویت ایرانی توجه نمیشود.
نکتهی بسیار مهم دیگر این است که تا دورهی پهلوی دوم، چون امکان مشارکت گستردهی مردم در تعیین سرنوشت خودشان برای نظامی دموکراتیک مهیّا نبوده، عملاً الگوی جذب خردهفرهنگها و مردم ساکن در این نواحی در نظام ملی با تزویر یا زور است؛ ابزار، نظامی است، یا تطمیع و خرید برخی از نخبهها و امثال آنها است، یا سیاستبازی است. عملاً از مشارکت مردم و از شکلگیری نهادهای مدنی خبری نیست و طبیعتاً واکنشهایی هم شکل میگیرد. یک وقتی که عشایر در دورهی رضاشاه یکجانشین میشوند، طبیعتاً این قدرت از دسترفته کمکم باید به نوعی از طریق فرزندان این رییسان عشایر خودش را نشان دهد. بسیاری از جریانهای قومی، برآمده از عشایر یا فرزندان آنهاست. شما به نامهای ژنرالهای قاضیمحمد نگاه کنید، عشایر هستند. کاملاً مشهود است. حتا همین الان در شمال عراق نگاه کنید، خانوادهی بارزانی و طالبانی دقیقاً از دو ایل متفاوت بازرانی و طالبانی برخاستهاند. این شکلِ عشایری هنوز هم در این داستان کاملاً روشن است. نکتهی بعدی اینکه، در تقویت فرهنگ ملی از راهکارهای علمی در این دوران مدد گرفته نشد. ضمن آنکه ویژگی فرهنگی قومها به عنوان جزیی از سرمایهی ملی انگاشته نشد.
همچنین امکان مفاهمهی جدی روشنفکران و اهل علم و فرهنگ کشور در گوشهوکنار کشور به عنوان یک ضرورت ملی مورد توجه قرار نمیگیرد و روندِ ناموزون توسعه در کشور موجب میشود که گوشهوکنار کشور بیبهره باشند یا بهرهی کمی از توسعه ببرند.
پس توسعهنیافتگی ویژگی قومی ندارد؟
بله، توسعهنیافتگیِ بخشهایی از ایران، ویژگی قومی ندارد. بخشهای جنوبی استان فارس، فارسیزبان هستند ولی محروم است. بوشهر و هرمزگان، چهارمحال، سمنان، کهگیلویه و بویر احمد. نکتهی دوم این است که در همهجای دنیا شاخص توسعهی مرزها، حتا در ایالات متحدهی آمریکا، نسبت به مرکز کشور پایین است. الان آمریکا مدتی است شروع کرده در مورد مرزهای جنوبیاش، در مرز مکزیک، طرحهای تازهای را به اجرا درمیآورد و در همهجا، حتا در سوییس، وضع، تقریباً، مشابه است. گزارشهای پژوهشی نشان میدهد که شاخصهای توسعهی مرزها با داخل کشور متفاوت است. هر چند این مسألهای عمومی است، اما شدّت و ضعفش متفاوت است. در ایران هم البته باید در این زمینه تجدیدنظری میشد که نشد ...
پس از پیروزی انقلاب در خصوص قومهای ایرانی چه تحوّلاتی رخ میدهد؟
از 57 به بعد، مدتی بیدولتی در ایران شکل میگیرد. دولت موقت روی کار میآید. ارتش بنایش سست شده است. فرماندهان ارتش اعدام شدهاند. عملاً ارتش منسجمی نیست. ژاندارمری منسجمی نداریم. شهربانی به همین ترتیب. درگیریهای قومی در کردستان آغاز میشود که قبلاً مورد بحث قرار گرفت. گروههای چپ مستقر در منطقه، بهرغم اینکه دولت موقت خیلی با آنها از سر مدارا درآمد، کوتاه نیامدند.
پادگان مهاباد در اول اسفند 57 غارت میشود. شش روز پیش از آن، شهربانی مهاباد غارت میشود. درگیریهای سنندج به وجود میآید و بهدنبال آن کمکم راه گفتوگو بسته میشود و دولت موقت کنار میرود و یک دورهی چند ساله از درگیری در مناطق کردنشین را شاهد هستیم..
لینک قسمت اول مصاحبه
لینک قسمت سوم مصاحبه